سیدحسن طهرانی

دانش آموز موسسه فرهنگی راه شایستگان (نهم)


آخرین ارسال‌های من

کتاب‌های مطالعه شده

0
دیروز روزنوشت پایه ی نهم

این هفته، آخرین نفس‌های نهمی بودن من است. از شنبه، دیگر من دانش‌آموز کلاس نهم نیستم؛ من دانش‌آموخته‌ای هستم که باید جواب دنیای بی‌رحم پیش رو را پس بدهد.جواب تصمیماتش جواب‌ رویا ها و خیالپردازی هایش. تقویم روی میز، نه فقط ورق می‌خورد، بلکه با هر ورق، زخمی تازه بر دلم می‌زند و نوجوانی مرا به باد فنا می‌دهد. ذهنم، میان این روزهایِ آخر بین اولین‌های گمشده و آخرین‌های سوزان، در نوسان است. یادم هست آن روز پر از شوق را، وقتی سه طبقه را با نفس‌هایِ بریده بالا رفتم تا به دنیای نهمی‌ها وارد شوم. اولین باری که لیست کلاس‌ها را شنیدم، صدای مشاور در گوشم پیچید و لبخند غرور نهمی شدن، روی لب‌هایم نشست. آن اولین نشستن رویِ نیمکت نهم، آن اولین رفتن پای تخته که از هیجان می‌لرزیدم، اولین تقلب سال نهم که با خنده‌های پنهانی‌مان، شیرین‌ترین گناه راهمان بود، اولین امتحان تشریحی که فکر می‌کردیم قله‌ی تمام سختی‌هاست… یادم نمی‌رود آن روزهایی را که مشتاقانه دست میزدیم تا به کلاس بقلی ثابت کنیم ما خیلی خوشحال هستیم و بخواهیم رویشان را کم کنیم. همه این‌ها، اولین اولین‌هایی بودند که مثلِ شعله‌ای فروزان، در دلم روشن شدند و حالا، قرار است به خاکستر خاطره ها بدل شوند. اما ما، نسلی هستیم که نوجوانی مان با صدای انفجار، با نفس آلوده‌ی هوا و با نورِ سرد مانیتورها گره خورده است. ما «بچه‌ی جنگ» بودیم؛ بچه‌ی کرونا؛ بچه ی حادث های تلخ، بچه‌ی کلاس‌های آنلاینی که هرگز طعم واقعی مدرسه را به ما نشاندند. سه ماه است که درهایِ مدرسه را ندیده‌ایم؛ سه ماه است که صندلی های خالی، گواه تنهایی و فراغمان هستند. یادم نمی‌رود آن روز لعنتی را… روزی که فکر نمی‌کردیم آخرین آخرین‌هاست، آخرین کلاس فیزیک و امتحانش، آخرین کلاس ریاضی، وقتی خانم لاجوردی به ما دلداری می‌داد. آخرین جلسه‌هایِ آنلاین، وقتی دوربین‌ها خاموش شدند و ما ماندیم و سکوت وهم‌آلود اتاق‌هایمان. آخرین و اولین اردوی مطالعاتی در نمازخانه و پشت لپتاپ. آن روزی که خانم حبیبی به ما لقب کنیزان کفگیر خورده را داد. آن آخرین دوربین باز کردن‌ها سر جلسات آنلاین و جواب دادن به پرسش های بی انتهای معلمان، آخرین خنده‌هایِ دسته‌جمعیما که دیگر پژواکشان را در آن کلاس های مدرسه نخواهیم شنید… و بعد… آن صدایِ شوم. صدایِ انفجار که سکوت کلاس ریاضی را شکافت. همه از خانم لاجوردی و خانم حبیبی و خانم قاسمی، سعی داشتند بگویند این صدایِ بمب نیست. اما صدای انفجار، در گوش تمام بچه‌های این سرزمین، حک شده بود. یادم هست طی کردن پله ها را به سمت نمازخانه؛ همان پناهگاه اجباری ما. و چهره‌های وحشت‌زده‌ی همکلاسی‌ها و هشتمی ها و هفتمی ها… بغضی که گلویمان را می‌فشرد و اشک‌هایی که بی‌اختیار سرازیر می‌شدند. آن روز، ترس آینده‌ی ناپیدا، ما را بلعید. ما در آن نمازخانه‌ی سرد، نه دانش‌آموز بودیم و نه دختر؛ ما فقط کودکانی بودیم که در میان آشوب دنیا، گم شده بودیم. یادم هست که چقدر شیطنت می‌کردیم؛ آخرین تاب خوردن‌های سر کلاس. تاب خوردنی که سر کلاس اجتماعی که منجر به افتادنم شد و ترس معلم از آنکه نکند صدای انفجاری شنیده. آخرین زنگ ورزش در باشگاه. اما نشد. حالا، وقتی به پایانِ نهم نگاه می‌کنم، حسرت تمام آن آخرین‌ها که بدونِ دانستن آخرین بودنشان از دستشان دادیم، قلبم را می‌فشارد. آخرین خداحافظی حضوری، آخرین دست دادن‌ها، آخرین نگاه‌های پر از مهر معلم‌ها… همه در غبار این سه ماه دوری، گم شدند. ما بچه‌ی هرآنچه بودیم که نگذاشت مدرسه را، بچه‌ها را، و خودمان را درست بشناسیم. همیشه حسرت خواهم خورد که چرا جشن فارغ التحصیلی نگرفتیم که چرا اردوی کاشان نرفتیم و همیشه در یادم ثبت خواهد شد، آن روزی را که با معلم ها در روف گاردن خونه ی مبینا خاطره ای بی نظیر ساختیم. شنبه که بیاید، من از آن سه طبقه‌ای که با هزار امید روزی بالا رفتم،باید خداحافظی کنم.حالا که به پایانِ راه رسیده‌ایم، غمی سنگین بر دلم نشسته است. آخرین امتحان‌هایمان را آنلاین می‌دهیم، در حالی که پشتِ مانیتورها، چهره‌هایمان از همیشه غریبه‌تر است. نه خبری از آن خنده‌های بلند دسته جمعی در راهروهاست و نه دیگر فرصتی برایِ خداحافظی واقعی داریم.مگر داریم خداحافظی ای که حضوری نباشد؟ امسال نه دفتری دادیم به معلم ها برای نوشتن خاطرات، نه دیگر چونه زدیم با معلم ها برای بارم بندی امتحانات. ما این بار، کوله‌باری از حسرت و اندوه بر دوش خواهم داشت. حسرتی برای اولین‌هایی که دیگر هرگز تکرار نمی‌شوند، و اندوهی برای آخرین‌هایی که در سکوت دوری و ترس، بی‌صدا از دستشان دادیم. این خداحافظی، بوی خاکستر می‌دهد، بوی اندوه نسلی که جوانی‌اش را در میان ویرانی و وحشت آغاز کرد. من از پایه نهم، قارغ التحصیل شده می‌روم، اما بخشی از روح کوچکم، در میان همان نیمکت‌های خالی، در آن کلاس ریاضی پر از ترس، و در تمام آن اولین‌هایِ از دست رفته، برای همیشه جا می‌ماند.

دیروز روزنوشت پایه ی نهم

اممممم من امروز بعد از کلاس آنلاین ها یه متن دیگه نوشتم ولی درمورد اولین دیدارم با پایه نهم نیست

۷ روز پیش حضور غیاب اردو مطالعاتی 2/27

سلام زنگ اول 8:45

۷ روز پیش حضور غیاب اردو مطالعاتی 2/27

زنگ دوم 10:15

۸ روز پیش حضور غیاب اردو مطالعاتی 2/27

سلام 8:45 دیروز هم زنگ اول--->8:30

۹ روز پیش حضور غیاب اردو مطالعاتی 2/27

زنگ دوم 10:00

۱۰ روز پیش حضور غیاب اردو مطالعاتی 2/27

سلام زنگ اول 8:30

۱۱ روز پیش روزنوشت پایه ی نهم

نوشتن از اولین روز ورودم به پایه نهم برایم سخت است. نه آنکه نتوانم آن روز متفاوت را به یاد آورم، نه! نمیدانم که چطور احساساتم را بیان کنم. اصلا نمی‌دانم که باید احساسات را بیان کرد یا باید تیتروار بنویسم که در آن روز پرهیاهو، چه اتفاقاتی به ترتیب برایم رخ داده است. نمی‌دانم که باید برای چه مخاطبی بنویسم و چه کسی می‌خواهد این متن را بخواند و اصلا چرا خانم حبیبی، مشاوره با تجربه پایه‌مان از ما بخواهد نوشتن چنین چیز سختی را در صورتی که نه درست موضوع را می‌دانم و نه مخاطب را می‌شناسم و نه میخواهم طبق آن قالب و چارچوبی که او مشخص کرده متن بنویسم. دوست دارید اسم این کارم را بگذارید لجبازی یا هرچیز دیگری که دوست دارید. اما من با قالب ادبیاتی یا به اختصار ادبی راحت تر بوده، هستم و خواهم بود و برای همین است که این متن را با تمام فراز و نشیب هایش اینگونه برای نوشتن انتخاب کرده ام. چون من برای نوشتن، راحت تر هستم. اصلا اینکه بخواهم چگونه متن را بنویسم به خودم مربوط است. اینکه مخاطب کیست را خودم میخواهم مشخص کنم. اینکه چگونه این متن را شروع کنم و چگونه آن را ادامه دهم هم دست خودم است. به قول تک بیتی در کتاب فارسی مان، در زندگی مطالعه دل غنیمت است خواهی بخوان و خواه نخوان ما نوشته ایم این بیت راهم بچه ها به من رساندند،الان کتاب دم دستم نیست و رئوفی و ترکمن و میرکاظمی و کنی بهم کمک کردند و می‌خواهم همینجا از آنها تشکر کنم که در نوشتن بخشی از این متن به من ندانسته کمک کردند. اصلا میدانید چیست؟ من با نیکی و ترکمن امسال آشنا شدم. آنها امسال وارد مدرسه ی من شدند و چقدر دوستان خوب و موفقی هستند و چقدر من دختری خوشبخت و با اقبال بلندی هستم که افتخار آشنایی با آنها از روز اول سال نهم را داشته ام. هیچوقت یادم نمی‌رود که چقدر شوق و ذوق و علاقه داشتم برای رفتن به مدرسه. اصلا من دختری بودم که مدرسه را با تمام معلم ها شاگردان و امتحان ها و زنگ های ورزش می‌پسندیدم و می‌پسندم و همین است که انقدر آن جا را دوست دارم. اما اصلی‌ترین دلیلی که بابت آن، آن روز خیلی ذوق داشتم این است که میخواستم دوستی جدید برای خود، از بین بچه های جدیدی که به جمع پایه‌مان اضافه شدند، برگزینم. با این حال اصلا افتخار دوستی با آن ها را نداشتم اما از اینکه سالی را درکنارشان گذراندم، راضی هستم. وقتی کیف خالی ام را به دوش انداختم، می‌دانستم که قرار است موقع برگشت، بار سنگینی را شانه هایم متحمل شوند. باری از جزوه ها و کاربرگ های جدید شاید هم از علم و دروس تازه. با این حال، بازهم گله ای نداشتم. صبحانه را خورده و نخورده به راه افتادم. سمت جاکفشی رفتم و کتونی های نو را برداشتم. بلند اسم خواهرم را صدا کردم و گفتم :من دارم میرم سوار ماشین بشم، زود باش دیگه! وارد راه پله شدم، روی پله ای نشستم و برای اولین بار مشغول بستن بندهای این کفش نو بودم. با خودم گفتم که موقع پایان سال، چقدر قرار است این کفش ها قدیمی بشوند و قرار است با آنها چه مکان هایی را طی کنم. با خودم می‌شمردم:سه طبقه پله های نهم، طی کردن راه روی نهم، رفتن به اتاقک مشاورین، کلاس های کوشش یک و دو، طی کردن مسیر اردو هایی به سمت دماوند، اتاق خانم عابدین، آزمایشگاه ها، حیاط مدرسه و... که ناگهان خواهرم با سرعت جت از مقابلم رد شد، زبونی برایم تکان داد و گفت:دیدی زودتر از تو دارم میرم سوار شم؟ از بس که حواس‌پرتی و تو هپروت داری سیر میکنی. من حواس پرت بودم؟ شاید. می‌دانستم که قرار نبود امسال، سالی عادی برایم رقم بخورد. ترسیده بودم، هیجان داشتم، استرس داشتم. هرکس جای من بود، نگران آینده اش نمی‌بود؟ بیخیال شدم و مثل همیشه با خواهرم سر رسیدن به پارکینگ مسابقه گذاشتیم، نمی‌دانم با چه سرعتی پله هارا پایین میرفتیم ولی میدانم که خواهرم برنده شد، چون او زودتر شروع به دویدن کرده بود. فکر می‌کنم صدای پایمان تمام همسایه هارا از خواب بیدار کرده باشد و با خودشان بگویند:باز این دو افتادن به جان همدیگر!دوباره مدرسه هایشان شروع شد؟ سوار ماشین پدرم شدیم. برای بار چندم از پیش دبستان تا امروز به مسیر خانه تا مدرسه مانند دیوانه ها زل زده بودم. با خودم گفتم روز آخر سال، به اندازه‌ی امروز خوشحال و ذوق زده هستم؟ یا ناراحت هستم از پایان سال؟ بی‌خبر از آنکه بدانم پایان آن سال مانند تمام اجزا و اتفاقات مربوط به آن متفاوت است. وقتی جلوی مدرسه رسیدیم، با شوق به انتهای بن بست خیره ماندم. باید خوشحال باشم که رسیدم؟ که باز سر از این کوچه درآوردم؟ که می‌دانستم امسال قرار است بیشتر از هر سال اشک بریزم؟ خورد شوم، شاد شوم، تلاش کنم، غبطه بخورم، موفق شوم، ناامید شوم، ببازم؟ اصلا چرا میدانستم که چه خواهد شد؟ چرا می‌دانستم که چه در انتظار دارم؟ چرا اصلا آن لحظه را به این فکر ها سپری کردم؟ میخواستم حال خودم را خراب کنم؟که حال خودم را بگیرم؟ نمی‌دانم. دیوانه بودم دیگر. شاید تجربه نداشتم. اصلا نمیدانم این حرف هارا برای توجیه کردن خودم میزنم یا نه. نمیدانم برای دلداری خودم می‌گویم یا نه. اصلا چه شد که به همچین فکری افتادم؟ چرا هوس کردم در مورد پایان نظر بدم و فکر کنم؟ هرچه قرار بود بشود، بلاخره میشد دیگر. چرا انقدر نگران آخرش بودم؟ دیوانه بودم دیگر! یادم نمی‌آید که کسی همراه با من وارد مدرسه شد یا نه ولی خوشحال بودم که حالا میشوم که قلدر و همه از من کوچکترند. وارد مدرسه شدم.به چند تن ازمعلمان سلامی کردم و از دور به چندنفر از بچه ها سال را تبریک گفتم. یادم نمی‌آید که هیچکس مرا بغل کرده بود. حیران بودم. حس میکردم بقیه جدا هستند و من جدا. انگار شاهد دو عالم متفاوت بودم که به اجبار باهم یکی شده بودند. چه فضای غریبی بود.همه با اکیپ خود در جایی مشغول به صحبت بودند. چند دانش آموز جدید وارد مدرسه ی مان شده بودند اما راستش را بخواهید، هیچ یک برایم جذابیتی نداشتند. من دیوانه بودم و آنها.. نمی‌دانم. فقط میدانم که شاهد دو دنیای متفاوت بودم. البته حالا همه ی شان را دوست دارم. تمام آن بچه ها، از جدید و قدیمی برایم خانواده ای هستند که عمیقا دوستشان دارم. معلم ها گفتند حصیری در حیاط بیندازیم و رویشان بنشینیم. صبحگاه داشتیم. صبحگاه اولین روز کلاس نهم! نمیدانم چه کسی داشت سخنرانی می‌کرد برایمان و چه میگفت. چون گیج بودم، گنگ بودم، دیوانه بودم که حواسم پرت بود. اصلا تقصیر خواهرم بودم که صبح مرا حواس‌پرت نامیده بود. پیش حسنا و ضحا و صبا و فاطمه نشسته بودم. به خودم که آمدم دیدم شخصی دارد تک به تک مشاورین پایه را نام می‌برد. مشاور و کمک مشاور. وقتی گفتند که خانم باستانی و خانم قربانی برای پایه هفتم هستند، گفتم پس ما چی؟ حتما اشتباهی رخ داده بود تا، اینکه گفتند مشاوران نهم، خانم حبیبی و خانم قاسمی هستند. دوباره تکرار کردم، حبیبی و قاسمی! چرا هیچ نظریه ای درموردشان نداشتم؟ هشت، نه سال بلاخره در مدرسه بودم، پس چرا نمی‌شناختمشان؟ گیج بودم، گنگ بودم و دیوانه! چرا ناگهان بادم خالی شد وقتی فهمیدم شخص دیگری مشاور است. مگر از هوش و ذکاوت خانم حبیبی و خانم قاسمی بی خبر بودم؟ بله. بودم. همه ی بچه های هشتم بالا رفتن. چون گیچ و منگ و دیوانه بودم، یادم نمی‌آید که هفتمی ها کجا بودند و چرا نبودند. خلاصه، ما بودیم و شخصی که خود را حبیبی می نامید. قیافه اش آشنا بود. حس میکردم در گذشته او را دیده بودم. در صورتش دنبال چیزی میگشتم، کنکاش میکردم تا جواب سوالم را بگیرم، کجا دیده بودمش؟ خیابان؟ مهمانی؟ رستورانی کافه ای جایی؟ شروع کرد به حرف زدن. خواستم سنش را تخمین بزنم، گفتم بالای چهل، زیر پنجاه است اما نتوانستم دقیق بگویم. خواستم بگویم ازدواج کرده؟ حلقه ی دستش را دیدم. با خودم گفتم بچه دارد؟ حتما داشت ولی نمیدانم چندتا و آیا دختر است یا پسر. می‌توانستم حدس بزنم که فرزندش از من کوچک تر است. نه زیادی لاغر بود و نه چاق. اگر اشتباه نکنم موهای نسبتا بلندی داشت. اینکه می‌گویم نسبتا به خاطر این است که موهایش را با موهای کوتاه خودم مقایسه کرده بودم.موهایش رگه هایی از رنگ طلایی را در خود جای داده بود. عینکی نبود. شالی به دور گردنش داشت. اگر اشتباه نکنم، مانتویی بلند به تن داشت.اوه، در بین این آنالیزها از او فکر میکردم که جواب سوالم را یافته بودم، سال پیش وقتی برای گرفتن لباس نمایش "مسافر بغداد" با خانم تمناک به دبیرستان رفته بودیم، خانمی با شکل و شمایل این خانم مقابلم را در میانه ی پله ها دیده بودم چون من هم جزو اعضای نمایش بودم . چند نفری آن موقع با او سلام کردند اما من که او را نمی‌شناختم، سرم را پایین انداخته بودم و به بحث میان او و هم‌کلاسی هایم توجهی نداشتم. پس قطعا همان خانمی که سال پیش دیده بودمش، همین شخصی بود که حالا خودش را حبیبی می‌نامید. اما چرا به متوسطه ی یک آمده بود و مشاور ما شده بود؟ نمی‌دانم. پس از مرور خاطرات گذشته ام برگشتم سر بررسی هایم از او.خب اینطور که معلوم است از لحاظ ظاهر، مورد قبولم واقع شده بود. می‌ماند اخلاق و رفتار. با ادب بود. وقتی اسم های بچه ها را می‌خواند و برایمان سخنرانی کوتاه و مختصری می‌کرد، آن موقع حس میکردم بارها اینکه چه بگوید و چطور بگوید را تمرین کرده است. اما حالا میفهمم که او دائما همینطور است. چون با اعتماد بنفس حقیقی صحبت می‌کند به نظر می‌رسید که خیلی برای ٱنروز خودش را آماده کرده بود. ویژگی خوبی بود، اگر حدسم درست می‌بود، نشان می‌داد که تلاش و پشتکار خوبی دارد. حیف که نمی‌دانستم این پشتکار روزی قرار است مرا وادار به درس خواندن کند. آن موقع خوشم آمده بود،اما آیا الان هم خوشم می‌آید؟ بله. خیلی. آنقدر که آرزو میکنم کاش او با پایه ی ما به دبیرستان می‌آمد. آنقدر که آرزو میکنم که کاش همیشه همچین زوری نزدیکم بود و مرا وادار به انجام کارهای درست می‌کرد. آدم ها برای انجام کار هایشان، ایده های بزرگی دارند اما اینکه همت بزرگتری داشته باشند مهم است. خانم حبیبی در دیدار اول به نظرم از آن دسته آدم هایی بود که با تلاشی که داشت، می‌توانست به هرچیز که بخواهد، برسد. موقع سخنرانی اش گفت که بچه ها به دوکلاس کوشش یک و دو تقسیم شده‌اند. اسم هارا یکی پس از دیگری می‌خواند و می‌گفت چه کسی برای چه کلاسی است. من برای کوشش یک بودم. از اکیپ ما فقط من و ضحا در کوشش یک بودیم. حسی نداشتم. نه اعتراضی نه احساس رضایتی. کیفم را برداشتم. قرار بود کوشش یک برود سر کلاس و کوشش دو برود کلاس باشگاه. غذایم، ساندویچ بود نمی‌دانم کسی رفت ظرف غذایش را در سبد بگذارد یا نه. اصلا نمی‌دانم در تابستان زنگ ناهار داشتیم یا نه. اما من برای ناهار ساندویچ داشتم. حتی خوشحال بودم که امسال برای صرف غذا در ناهار خوری، در ستون مختص دانش آموزان نهم می‌نشینم. نفسی تازه کردم. دسته ی کيف را از روی دوشم کمی جابه جا کردم و از پله ها به سمت طبقه ی غریب نهم، بالا رفتم.

۲۳ روز پیش سطح شیبدار

امتحانم کردم نشد

۲۳ روز پیش سطح شیبدار

سلام خانم برای منم باز نمیشه فیلم تون

دختران