نیکا
دانش آموز موسسه فرهنگی راه شایستگان (دهم)
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ
آخرین ارسالهای من
مطالبی که دوست دارم
کتابهای مطالعه شده
0امتیازات من
| ۰ دوست و پیگیر | ||||
| ۰ محتوا | ۰ پیگیری محتوا | ۰ رأیگیری | ۰ | |
| ۰ پیوست | ||||
| ۰ فیلم پیوندی | ۰ فیلم ارسالی | |||
| ۰ عکس | ۰ | |||
| ۱۰۴ دیدگاه | ۱۱۴ عکس/فیلم | ۰ | ۰ | ۰ |
عدم دسترسی
شما به این صفحه دسترسی ندارید.
ثبتنامشد.
ثبتنامشد.
و اما چشد که ما به خرداد رسیدیم؟ مگر خرداد ماه رعب و وحشت نبود؟ مگر قرار نبود هرشب و هرروز برای تموم کردن متوسطه ی اول درس بخوانیم تا وارد رشتههایی بشویم که میخواهیم... چیشد که دیگر با زور و هل دادن همدیگر وارد اتاقک نشدیم؟ چیشد که دیگر اسم کسایی که میخواستند با خانم حبیبی حرف بزنن سربهفلک نکشید؟ پاسخش عیان است همان ۹ اسفند،همان روزی که ساعت حدود ۱۰ و نیم بود که صدایی از بیرون مارا خبر کرد که تا ثانیه هایی دیگر صدای انفجاری کل کلاس و قلب هایی که در کلاس میتپد را میلرزاند. چهره ی خانم لاجوردی را که به خاطر میاوردم ترس در نگاهش برایم تکرار میشود. ترسی که هم برای دو دخترش بود که در نقطهی دیگری از مادرشان دور بودند و ترسی که برای تک تک دانش اموزانی بود که با اون زیر سقف همین مدرسه نفس میکشیدند.. در کلاس که باز شد خانم حبیبی را به خاطر دارم که آشفته و نگران خودش را قانع میکرد که این صدای انفجار نبود و فقط کلاس ما بود که شنیده است و احتمالا برای ساختمان های در حال کار بودهاند مدتی از حرف های خانم حبیبی نگذشته بود که صدای بعدی امد. هرگز یادم نمیرود بچه های زیر پنجره چگونه به سمت در دویدند انگار که فقط جایی را میخواستند که خبری از صدای انفجار لرزش های پشت سر هم و ترسی که در چشمان بغل دستیشان بود نباشد.. مبینا را به یاد میاورم که چگونه از جلوی کلاس به سمت من دوید و دوتایی روی زمین نشستیم و از عجیب بودن همهچیز فقط میخندیدم و انگار چیزهایی ک میدیدم و میشنیدیم را باور نمیکردیم. خانم لاجوردی را به خاطر دارم که با اینکه کل حواسش به موبایلش بود تا شاید خبری از دختر هایش بشنود اما قصد داشت جزوه گفتنش را ادامه دهد تا اشوب بین مارا ارام کند.. بعد از دومین صدا که دیگر تک به تک اشک هایی سرازیر شده بود و دست هایی میلرزید تصمیم گرفتیم صندلی و میز هایمان را به همدیگر بچسبانیم و از پنجره تا حد ممکن دور باشیم. خانم لاجوردی مشغول گفتن ادامه ی جزوهاش بود رویم را به فاطمه(کاظم) کردم و گفتم بیا به همدیگرو بچسبیم که اگر هم مردیم باهم بمیریم فاطمه خنده ای کرد و دیگر چیزی نگفت نگار از وسط های کلاس صدایش را بلند کرد و گفت بچه ها لطفا جو ندید چیز خاصی نشده توکل کنید به خدا خودش حواسش بهمون هست. افکار درون سرم اینقدر تند حرکت میکردند که نمیدانستم به کدومشون بپردازم دلم میخواست گوشیام را دستم بگیرم و تمام خبر ها و اخبار هارا چک کنم و ببینم که هیچ خبری نیست. در همین فکر و خیال ها بودم که صدایی از بلندگو امد و همهی مارا به نمازخانه(پناهگاهمان)دعوت کرد. نمیدانید که چگونه در عرض ۱۰ ثانیه کل کلاس و بچه ها وسایلشان را در کیفشان چپاندهاند و فقط از کلاس بیرون رفتند و به سمت نمازخانه دویدند خودم و حسنا را به خاطر دارم که با خاطر وضع پاهایمان با خانم لاجوردی و خانم عابدین از اسانسور پایین امدیم.درون آسانسور ترکیبی بودیم از ترس و نگرانی و استرس و صبر و این حس ها بود که مارا در کنار هم نگه میداشت. دیگر ارزوهایم نمیتوانستند واقعی باشند چون انگار واقعا جنگ شده بود:))))
ساعت مطالعه دوم ۱۰:۱۵
ممنون خانم اطیابی جان
سلام صبح بخیر ساعت شروع ۸:۴۵
سلام شروع زنگ دوم از ۱۰ و نیم
سلام خانم اطیابیی،ممنون از شما خسته نباشییدد
سلام شروع ۱۰:۱۵
ممنون❤️