نیکا
دانش آموز موسسه فرهنگی راه شایستگان (نهم)
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ
آخرین ارسالهای من
مطالبی که دوست دارم
کتابهای مطالعه شده
0امتیازات من
| ۰ دوست و پیگیر | ||||
| ۰ محتوا | ۰ پیگیری محتوا | ۰ رأیگیری | ۰ | |
| ۰ پیوست | ||||
| ۰ فیلم پیوندی | ۰ فیلم ارسالی | |||
| ۰ عکس | ۰ | |||
| ۱۰۱ دیدگاه | ۱۱۱ عکس/فیلم | ۰ | ۰ | ۰ |
عدم دسترسی
شما به این صفحه دسترسی ندارید.
ساعت مطالعه دوم ۱۰:۱۵
ممنون خانم اطیابی جان
سلام صبح بخیر ساعت شروع ۸:۴۵
سلام شروع زنگ دوم از ۱۰ و نیم
سلام خانم اطیابیی،ممنون از شما خسته نباشییدد
سلام شروع ۱۰:۱۵
ممنون❤️
صبح یکی از روزای تابستون وقتی تازه باد کولر جون گرفته بود و منم از سرمایی ک تو اتاقم حاکم شده بود لذت میبردم و بهترین خواب زندگیم در حال انجام بود ساعت گوشیم زنگ خورد و مثل همیشه بهترین خواب دنیارو خراب کرد چشم که باز کردم مانتو مدرسهام ب چشمم خورد که از بارفیکس اتاقم اویزون بود. اولین چیز و مهم ترین چیزی که به ذهنم اومد ماجرایی بود که به امیدش هشتم رو تموم کردم و امروز که اولین روز کلاس تابستونیای نهمرو شروع میکنم(با دوستام همکلاسیشم،حداقل فقط برای ی بار دیگه) حاضر و اماده منتظر بودم تا بابا ببرتم تا مدرسه. اینکه اول صبح تابستون باید پامیشدی میرفتی مدرسه باعث میشد شور و ذوقی درونم ایجاد نشه پامو تو مدرسه گذاشتم و بچه هارو دیدم که همشون ی جا نشستن و صدای خنده هاشون مثل همیشه اولین چیز به گوشم میخوره تک تکشون رو بغل میکنم و از اینکه دیدمشون دلم قنج میره انگار که اون شور و شوقی ک منتظرش بودم ایجاد شده.. بعد از چند دقیقه که با بچهها بودیم ازمون خواستن صف شیم و منتظر بشیم تا مدیر صحبت کنه،بعد مدیر ناظم و... و ما بازم مثل همیشه شلوغترین صف تو حیاط باشیم. با بچه ها مشغول حرف زدن بودیم که ی خانومی اومد و ازمون خواست که محض رضای خدا دو ثانیه گوش بدیم و حرف نزنیم. اما علامت سوال پیش اومدرو چیکارش کنم؟این خانومی که ازمون خواست حرف نزنیم کی بود،چرا تاحالا ندیده بودمش؟
مشاهده شد
ممنون بابت ویدیو خانم❤️